
زمستان روز سردی بود آن روز
ز برف و باد و باران و ز کولاک
بخاری های مردم بود روشن
همه از ترس سرما رفته در لاک
زمستان بود آن روز بهاری
زمین میخواند از باران ترانه
همه سرما زده بودند اما
برای گرم بودن یک بهانه
در آن دی ماه سرد و بی سر انجام
تو بودی که زمین را گرم کردی
هزاران سنگ سخت قلبها را
تو ای مریم ز عشقت نرم کردی
تو فرزند زمینی لیک رویت
زمینی نیست مریم آسمانی است
و نام پاک تو محبوب دلها
زمستان تو مریم جاودانی است
بی تو تمام ثانیه ها سال میشود
گلبرگ های خاطره پامال میشود
من انحنای دایره ای از نگفتنم
بی تو زبان شاعر من لال میشود
بی تو نگاه مردم بیگانه عشق من
باور نکن که عاشقت اغفال میشود
در حسرتم که پر بکشم تا خدا بگو
آغوش تو برای تنم بال میشود؟
من با تو میرسم به غزلهای چیدنی
دور از تو سیب قافیه ام کال میشود
بی تو دلم شکسته تر از چهره کویر
طرحی سراب گونه ز آمال میشود

همینکه اسم تو آمد رضات بی غم شد
و این بهانه خوب ره پر از خم شد
سکوت درد عجیبی که تا همیشه عمر
شبیه جمعه پر درد و آه و ماتم شد
هزار مرتبه چشم تو را قدم زد تا
هزار فاصله بین تو و رضا کم شد
شبی که کوه شدی عشق از تو بالا رفت
و بعد کوه نوردت اسیر این غم شد
و روزهای زیادی گذشت بی مریم
از عشق تو به من هر لحظه خاطرم جم شد
چقدر نام تو را مومنانه از بر کرد
چقدر ساده دچار نگاه مریم شد

فرصت بده تا دوباره با هم باشیم
تا دورترین ستاره با هم باشیم
هر روز میان شعرهای بی وزن
بگذار ترانه خوان مریم باشیم

سبز است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهار است که عاشق شده است
هنوز در به در کوچه های خاطره ام
هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام
هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو
در انحصار غم عشق در محاصره ام
به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی
هنوز روی سکوی کنار پنجره ام
شب از بکارت روحم عبور کرد ولی
قسم به ماه نگاهت هنوز باکره ام
تو را به آینه سوگند میدهم مریم
مرا به پنجره فولاد شب نزن گره ام
به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست
که من چو عقرب عاشق درون دایره ام
چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم
همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام
تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی
و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام
و لمس برف تنت حسرتی است در روحم
به خشکسالی محض کویر پیکره ام
عشق با لبخند تو آغاز شد
پاسخش هم یک سلام ساده بود
دوستت دارم برای عشق ما
یک کلام پیش پا افتاده بود
ای مرجع ضمیر تو در شعرهای من
در معبد طلایی قلبم خدای من
یک شب تو را به بوسه در آغوش میکشم
ای حس شاعرانه بغض صدای من
من سر به تنم زياد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
شيطان و گناه اولش ترسيديم
تا بلاخره دل تو را دزديديم
آنگاه من و خدا به دور آتش،
باعشق توسرخ پوستي رقصيديم
دريا به سرش زده پري ميرقصد
ناهيد کنار مشتري ميرقصد
مريم،تو مگر چه کرده اي با عالم
با عشق تو رود بندري ميرقصد