
شبانه باز سری در قدمگه تو زدم
برای عرض ارادت به ساحتت مریم
گلی بچیدم و با عشق پرپرش کردم
برای ریختن زیر قامتت مریم
همیشه گفته ام و باز هم که میگویم
شدم غلام تو واین نجابتت مریم
بود که در دو جهان یاور رضا باشی
در آن جهان طلبم من شفاعتت مریم

از کوچه های فکر تو
در روزگار پر تب و تاب محال ها
بی آنکه چشم بر کس دیگر نهم
روزی گذشته ام
با ذهن خسته،پای شکسته،بدون هیچ
افتاده ام به راهی
که به کوچه های ذهن تو ختم میشود
راه پر از عبور اندیشه های سبز
اندیشه های پاک اهورایی نگار
در ذهن خود تجسم یک لحظه را
آن لحظه ای که نیک دلت را به من سپردی
با خاطرات روشن هر روزه های تو
مرور میکنم
اندیشه های من
با آنکه بی تو گاه گهی زیسته ولی
انگار،اندیشه های توست
شاید بدون هیچ شباهت به هم
روزی
در ذهن پاک کوچکمان
وسعت آبی دریا ها را می اندیشیدیم
تو آمدی...
تا خاطرات شعر نجات مرا
باز هم در ذهن من تداعی کنی
در ذهن من غوغایی است
غوغای دوستی
سخت است گفتنش
این دوستی،به اندازه وسعت ذهن پاک تو
همیشه میآید
همراه ذهن تو
رضا صحرایی
