تبليغاتX
مجله ادبی ایرانشهر
برای ایرانشهر زنده ام برای ایرانم...کشوری که دوستش دارم...

زرد بودم زمان/ و تنها بود, سالها کودکی شبیه غم

می دوید و سیاه میرقصید, پسرم جمع کن حواست هم...

 

داشت از روی بام می افتاد, توی حوض حیاط(ت) تنهایی!

در سرش نقشه های خوبی داشت, شب و روز و زمان همش ماتم!

 

یک نفر بودم آن...چه زود گذشت, لحظه ها مثل عقرب ساعت

توی/ باران خیس و طولانی, می خورد روی گونه ام نم نم!

 

وای!!! انگار روح مرده من, باز آتش گرفت از آتش

و دوباره تحجر بی رحم, هیزم خشک ریخت روی هم-

 

-که صدایم نمی رود بالا, گُر گرفتم چه آتش گرمی

بعد از آتش دوباره زنده شدم!, مثل یک سایه توی یک باغم-

 

-سبز هستیم باغ زیبایی است, با تو اینجا شبیه یک رویام!

چشم تو پنجره در و دیوار, میدود توی ذهن من در هم!

***

زیر بالش موبایل می لرزد, می پرم تند از سر جایم

خوب می دیدم و هنوز شب است, باز شد گوشی ام الو... مریم!؟

نوشته شده توسط شورای سردبیری در ساعت 17:29 | لینک  |